قربون خدام برم که انقد عزیزو دوس داشتنیه :)
 و محكومم به فراموشي ‏'‏نفرينت باد كه اينجنين ديوانه ام كردي...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:26  توسط دنیا  | 

شکست بازوی انکارم

 آنگاه که آغوشت مسکن شبگریه هایم بود

و میگفتم با خود می مانی گر چه کوتاه

جا مانده بود رد پای اشکهایم بر زمستان سپید نفسهایت

و گم شد آخرین وداع در خفقان سیاه بغضم

(نمی آیی)

میگوید این را ناباور دلم

بر ضربان خفته خویش در گور سربی سینه ام

لعنت به پنجره ها

که چشمهایم را محکوم به انتظار کردند....

                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:23  توسط دنیا  | 

در زمستانی سرد

با دلی رفته ز دست

زیر لب میگویم:

و امروز باز مرا چه شده ؟

که غربت غریب یادت خواب را از دیدگان غمناکم روبوده است؟!

و ای سردی برف

 درین روشنایی بی ظلمت شب به کدامین رویا زنده ای؟

و کدامین امید در پس ابر نگاهت رخنه کرده است؟؟؟

خسته ام دیگر

بس کن لعنتی

ـ برگرد...

ـ بمان...

و من را زندگی کن...

             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 18:0  توسط دنیا  | 

تیک تاک تیک تاک ...

چرخش دوار زمان آزرده ام میکند

و ثانیه های بی تویی چه سر سختانه به روز های نیامده ام میبرند مرا ...

دیگر با خیال تو هم آرام نمیشوم

یک مسکن اگر زیاد تزریق شود مخدر می شود

 و من نگاهت را به تن خسته ام تزریق کرده ام آنقدر  

که تمام سلول های بدنم نامت را میدانند!!!

برده ای از یاد مرا؟؟؟

برای دستهای تو  کم بودم آیا؟؟؟

نگاهت؟؟؟

چشمانت؟؟؟

آغوشت؟؟؟

و برای لحظه هایی که از من گرفتی؟؟؟

کاش برای تو بس بودم من...

کاش زنده به گور کنند مرا

تا نبینم حال را...

نمیبخشمت هرگز...

به جرم راندنم از صفحات کاغذی خاطراتت

و  انتظار باز هم در اشکهای من میمیرد...

                

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:23  توسط دنیا  | 

تو رفتیو صادقانه دلم را

به زیر خاطراتت خاک کردم

هر آنچه بغص کهنه در دلم بود

شبی من تا سحر فریاد کردم...

تو رفتیو به باغ سینه ی من

گل سرخ دلم آرام پوسید...

به رگهای تنم چون کوره راهی

عبور از خون یاد تو خروشید...

تو رفتیو دل من از پی تو

پر از بغض غریب گریه ها شد ...

دو چشمان ترم ای وای بی تو

تمسخرگاه سرد پونه ها شد...

گرچه رفته ای اما یادت بهترین است

و بدان

این عاشق دلخسته

به شوق روی تو عاشقترین است...

           

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:25  توسط دنیا  | 

کاش همچو شاعری با یک غزل

میسرودی شعر غمهای مرا

پاک میکردی ز لوح سینه ام

خاطرات لحظه های بی تو را...

رفته ای وآگه نیستی

از بلور اشک بر شبهای من

رفتنت را با که گویم نازنین ؟؟؟

خود نمی دانم برایت چیستم!!!

انچنان بی تو به خود شک کرده ام

گاه می پرسم ز خود من کیستم!!!

گه که روزی باز گردی بی گمان

 میکنم دل را  برایت اشیان

و تو دوست داری انگار تنهاییم را...

 و من همچنان در خفا میمیرم...

             

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 1:36  توسط دنیا  | 

باز هم من ماندمو خلوتی سرد...

خاطراتی ز بگذشته ای دور...

یاد عشقی که با حسرتو درد رفتو پنهان شد در دل گور

گل سرخ صدایش دیدنی بود

تبسم های پاکش زندگی بود

برای دیدن مرگ غرورم

تسلای نگاهش زندگی بود

او بود محرمو سنگ صبورم

گر چه نبودش آوارگی بود ...

او یک دسته گل نیلوفرو یاس

ولیکن باغ دل پژمردنی بود...

رفتو در انبوه کفن ها گم شد او

خاطراتش دلیل شعری تازه گشت...

تو برو

 من را خیالت بس است...

ـ مرا آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد؟؟؟

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 17:46  توسط دنیا  | 

 امروز روز بزرگیست

و تو به پایان میرسی

در کتیبه دل من

 برای همیشه پاکت میشوی

از دلی رفته ز دست

با چشمی مانده به ره

آری

خودم پاکت میکنم

از دنیای واژگون خیالم یادت را جارو میزنم

و ما نیست میشود!

سر بر شانه ی سنگی این زندگی تحمیلی مینهم

با لالایی یادت تجزیه میشوم...

و بر دار تقدیر خویش جشن میگیرم مرگ ارزوهایم را...

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 0:43  توسط دنیا  | 

نا مهربان در یاد مانده ام سلام

حالت آیا خوب است؟

حال من هم خوب است

ملالی نیست جز دلتنگی همیشگی من که هر لحظه بیش از پیش ویرانه ام میکند...

نازنینم تمام اینها را در سخت ترین ثانیه های بی تو بودن نوشته ام

کاش ببینی

کاش ببینی که چه به روزم آورده ای

مگر من میدانستم عشق چیست؟؟؟

که تو اهسته گفتی عشقو و من دویدم؟؟؟

بی تو محتاج فریادم به خدا...

پس چرا نماندی؟؟؟

من که صبر عیوب نداشتم

 که نامهربان شدم با تو

و سنگدل شدم با خودم

ـ لعنتی

بیا ...

ببین...

چه بر سر این ویرانه آوردی...

خدا ببخشدت

با من چه کردی؟؟؟

خلاصه میگویم

حال من خوب است ، ولی تو باور مکن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:55  توسط دنیا  | 

صدایت میزنم خاموش

با ته مانده بغضی که دلم را میشکند

از بس که فرو بلعیده ام...

شب ساده ایست

بی حضور جیرجیرکها

اسمان پر از ستاره های یخی

و من تنها ترین شهروند این شهرم

بدون من مسافر کدام دیاری؟؟؟

غریبه کدام سرزمینی؟؟؟

و با دلم چه کرده ای که اینچنین میخواهدت؟؟؟

هوای سردیست به خدا

 واینجا جاده ها بی حضور دستانت

چقدر پوچ و تعریف ناشده اند!

 عزیز دل بر من نمیباری دگر؟؟؟

و من بی حضور گرمی دستانت

انقدر تنهایم

 که گریه را از یاد برده ام...

و بی بارش از باران پرم

اینبار صدایت میزنم

و چشمانم تار میشود از هجوم اشک

و اشک

هرگز اشک

مرهم بیتابی چشمانم نبوده...

صدایت میزنم باز

با ته مانده ی بغضی که دلم را پاره میکند

از بس که فرو بلعیده ام....

     

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 13:57  توسط دنیا  | 

من تو را انچنان صدا کردم

که درختان کوچه فهمیدند

قاصدکها شکوه باران را در نگاه ابریم دیدند

تو گذر کردی از پس ساحل

زخم خوردند شاخه های فرتوت

هیچکس ابی دریای دل تو را

مثل چشمان شاعرم نفهمیدند!

تو برو

برو

تا من  راحتتر

تکه های دل خود را سر هم بند زنم

اینبار جان میدهم به عکست

کنار تو مردن زیباست

شاید رهایم کند

این آشفتگی

این عذاب...

کاش امروز دنیا به پایان میرسید... 

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:27  توسط دنیا  | 

بیـ تو نمیگذشتـ

کوتاه ترینـ شبها همـ ...

رحمـ کنـ  عشق منـ

شبـ یلداستـ امشبـ  ...

            

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:48  توسط دنیا  | 

پنهان میکنم شعر هایم را در بغض رفتنت

با هزاران اندوه...

قدم می زنم تو را با کفشهای دلتنگیم

و رگبار می شود بغض پنهانم در هزاره اشک

 گوش کن

می شنوی؟؟؟

در گورستان تنهاییم تنها صدای گورکن هاست

که آواز می خوانند تلخ

ـ میبینی؟؟؟

از دست رفته ام

میخزم در برهوت سکوتی تلخ

و هیچکس خاموشی ام را به باران تسلیت نگفت

من دعا کرده ام آمدنت را انقدر که دست هایم بوی خدا می دهند

و تو برده ای از یاد مرا

نمی آیی

نمی آیی

تیک تاک تیک تاک

ـ اخرین پک به سیگار زمان

مردم به رویای تو نازنین...

و من سالهاست که شمارش معکوس

 با انفجاربغض در سینه ام به پایان رسیده...

       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:47  توسط دنیا  | 

عروست می شوم اگر حجله ام را با بوی باران بیارایی

اگر آغوشت تیمارگر شکست هایم شود

اگر مهرم ۱۰۰۰ خنده بیاد ۱۰۰۰ شبگریه ام باشد

اگر در سکوتت ویرانه ام آباد گردد

ـ مرگ

عروس نمی خواهی؟؟؟

           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 1:56  توسط دنیا  | 

دخترک قلمش را برداشت

واژه ای برای نوشتن نداشت

لب گشود حرفی برای گفتن نداشت

در به هم خورد

پریشان سوی در دوید

سرخی از گونه اش پرید

بیخیال سرفه ی باد بود

و انتظار چشمانش را به پنجره محکوم کرد

زن با دستان چروک پنجره را بست

بریده بود

 از او که هر صبح به امید دیدنش چشمانش را سرمه کشیده بود

در میزد کسی...

بی خیال زجه ی باد است

اما در میزد کسی به شتاب

بی خیال بی خیال

و دعا کرد که باد باشد

 تکیه بر عصا دیگر قرصش را نخورد

بهانه ای برای ماندن نداشت

پلک نهاد ُ خسته از تقدیر

....

پرنده ای از روزنه ی بسته ی در پر گشود

زمان متوقف شد

مرد به درون آمد

بی انصاف...

ـ صبر نکرد

با خود گفتو گریست

بهانه ای برای ماندن  دلی برای شکستن و

انگیزه ای برای ماندن نداشت...

                                       

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 16:22  توسط دنیا  | 

شب بودو كنار ساحل نشسته بود

باد سردي وزيدن گرفت

حتي چشمانش از سوز سرما به خود مي گريستند !

باد گيسوان ذنجيره ايش را تا نيمه ي راه با خود مي برد

انگار چيزي درونش را مي بلعيد !

با خود فكر مي كرد كه چرا وقتي آدما از خداشود چيزي مي خوان

 ديگه براي تقاضاي بعديشون روشون نمي شه

 و يا شايدم خجالت مي كشن كه چيزي بگن!!!

همچنان اشك از گونه هايش سرازير ميشد !

انگار چيزي را مي خواست به خدايش بگويد ...

اما سكوت لبانش را دوخته بود!!!

-        كاش اولين تقاضايم از خدا داشتن تو بود ...

                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:56  توسط دنیا  | 

به كنارت كه مي آيم گلها خطوط دستانم را مي چرخانند و بر سر مزارت هجوم مي آورند!

اشك از گونه هايم سرازير مي شود

 آنسان كه يادت حرير ذهنم را مي شكافد و به خود اسيرم ميكند!

حريصم از هر آنچه مژده ي نبودنت را ميدهد !

آ هــــــــــــــــــــــــــ

لبريزم از آه نبودنت!

غرورم را شكسته ام پاي ان كاج پير كه مورچه را ريشه اش را خورده اند!

چهل پيش كه رفتي قلبم را به خواب خاك ها سپردم !

امشب شب چهلم دلم است !

چه كسي با من سر مزار مي آيد ؟

مي داني ، دنيا را بد ساخته اند !

ستاره هاي چشمك زن هم بين رفتن و ماندن شك دارند !

نقاشي هاي كودكانه ام ديگر شبها به خوابم نمي آيند!

كاش مي ماندي

 كاش هرگز نميرفتي

كاش...   

          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:44  توسط دنیا  | 

 

 خاک گورم بر لاشه ی موریانه لرزید و جیرجیرکها برایم خواندند

یلدای بی کسی هایم را عروسک پاره ای پر میکرد

رقصیدن کلاغی زشت

و خنده ی مترسک پیر

و تکان خوردن لباس های مندرسش همه شاخه های خوشبختی من بود....

                                                             

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:1  توسط دنیا  |